حیاط خلوت
-
تاریخ: 1396/11/21 ساعت: 16:49
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید. Let's block ads! (Why?)
99-نظرات
-
تاریخ: 1396/11/9 ساعت: 5:20
بازی تلخ سرنوشت را چون قهوه ای تلخ سرمیکشم و لذت میبرم.. هرگز زانو نمیزنم.. خم نمیشم.. حتی اگه سقف آسمون کوتاه تر از قد من باشه..حتی اگه تموم مردم دنیا روی زانوهاشون راه برن.. فقط .. گاه و بیگاه یواشکی و بیصدا دلم میشکند.. آرام در دلم میگویم :هیس.. خدا در همین حوالیست./مرد تنهای شهر/
32- دختر فراری
-
تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 15:23
وارد شهر اصفهان که شدم زنگ زدم به محمد که یکسره دارم میرم سر ساختمون. اما محمد اول سعی کرد منو بپیچونه و هی اصرار داشت که الان نزدیک ظهره و بیا خونه زنم ناهار درست کرده و از این حرفا. اعتنا نکردم و گفتم بیا سرساختمون منتظرم و و قطع کردم. وقتی رسیدم مجمد جلوی درب وایساده بود و هی این پا و اون پا میکر...
28-حکایت عشق
-
تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 15:23
اینم حکایت عشق که قولشو دادم يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد فرشته نگهبانی که...
21-خاطره تبریز
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 6:13
رفقا یکی از یکی با مرام تر و هر کدومشون برای خودش سالاررررررررررررررروز اول که رسیدیم تبریز دوست آذری ما رو برد کجا؟ آهان پارک ایل گولی که بهش شاه گلی هم میگن گول به ترکی میشه استخر یعنی استخر شاه که بعد انقلاب به ائل تغییر کرد یعنی استخر مردم که حدود 5 و نیم هکتار وسعت و 720000 متر مکعب آب داره چیز
35- چشم انداز
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 6:13
بازی تلخ سرنوشت را چون قهوه ای تلخ سرمیکشم و لذت میبرم.. هرگز زانو نمیزنم.. خم نمیشم.. حتی اگه سقف آسمون کوتاه تر از قد من باشه..حتی اگه تموم مردم دنیا روی زانوهاشون راه برن.. فقط .. گاه و بیگاه یواشکی و بیصدا دلم میشکند.. آرام در دلم میگویم :هیس.. خدا در همین حوالیست./مرد تنهای شهر/
09-شعر روزگارانیست
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 6:13
روزگارانیست من تنها و بی کس مانده امچون مترسک سربزیر و سرد اینجا مانده اماز همانروزی که در این چشم ظاهر گشته ایدر به دام آوردنم استاد و ماهر گشته ایجرم چشم من چه بود؟ آیا تخطی کرده ام؟برق چشمت گفت : نه بنگر تجلی کرده اممن چه ساده باختم ارزان.. این دل را به تودرد این دل شد... فقط تنها دمی دیدار توهست
15-شعر لای دیوار
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 6:13
لای دیوان باز شد ، حافظ صدایت کرده بوداین دل دیوانه در دیوان هوایت کرده بود...لای دیوان باز شد ، « تیر دعا » رفت و نخورد« اشک »، « راز سر به مهرم » را روایت کرده بود...یک شب از یک پنجره یک دست ، دستم را گرفتدست تنهایی که دل را رد پایت کرده بود...دست من افتاد از پا ، پای من از دست رفتاین همان دستی ست
65- مرغ باغ ملکوتم
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 6:13
روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به کجا می روم ؟ آخر ننمایی وطنم مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا یا چه بود است مراد وی از این ساختنم جان که از عالم علوی است یقین می دانم رخت خود باز بر آنم که همان جا فکنم مرغ باغ ملکوتم نیم از عال
76- متن
-
تاریخ: 1395/10/7 ساعت: 7:46
رفیق راهی و از نیمه راه می گوییوداع با من بی تکیه گاه می گویی میان این همه آدم، میان این همه اسمهمیشه نام مرا اشتباه می گویی به اعتبار چه آیینه ای، عزیز دلمبه هرکه می رسی از اشک و آه می گویی دلم به نیم نگاهی خوش است، اما توبه این ملامت سنگین، نگاه می گویی؟ هنوز حوصلهء عشق در رگم جاری استنمرده ام که ...
75- دکلمه
-
تاریخ: 1395/10/7 ساعت: 7:46
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تورا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم! تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم!در یک جستوجوی نقره ای در کوچه باغ های آبی احساس، تورا از بین گل هایی که در تنهایی ام روییده با حسرت جدا کردم! وتو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی: دلم حیران و سرگردان...
84- این یعنی تولدت مبارک
-
تاریخ: 1395/10/7 ساعت: 7:46
اول سلام و دوم بسم الله الرحمن الرحیم.. هر چند سلام خودش اسم خداست. الان اینجا میگم تولدت مبارک بخاطر اینکه شاید نباشم روز تولدت رو بهت تبریک بگم توی این سالها همیشه سعی کردم اولین نفر باشم که تولدت رو بهت تبریک میگم یادت باشه توی این سالهای دور از تو بودن و بی تو بودن خیلی بهم سخت گذشت خیلی از داخل...
89- آخرین حرفا و حلالیت طلبی
-
تاریخ: 1395/10/7 ساعت: 7:46
من که اصرار ندارمتو خودت مختارییا بمانیا که نرویا نگهت میدارم دوستان گرامی احتمالا فردا قبل از مسافرت وبلاگم رو حذف میکنم و برای همیشه میرم..فقط گیر مامانم که رضایت بده که نمیده..اینجا از همتون خدا حافظی میکنم..نگید بی خداحافظی رفت.. تو رو خدا حلال کنید..دوستتون دارم..خاطره های قشنگی ازتون برام موند...
88- آذر ماهیم
-
تاریخ: 1395/10/7 ساعت: 7:46
اگه دیدی یه آذرماهی زیاد غر غر میکنه و رو رفتارات حساسه بدون خیلی دوستت داره ولی اگه یهو ساکت شد و دیگه هیچی نگفت بدون یه کاری کردی که بدجـــــــــــــــور از چشمش افتادی من زاده " آذر ما هم" ...اگر مرا ميخواهي بايد با "غرورم " بخواهي ...اگر مرا ميخواهي بايد با " پيچيدگي ام" بخواهي ...اگر مرا ميخواه...
91- سنگ قبر افراد مشهور ایران
-
تاریخ: 1395/10/7 ساعت: 7:46
سنگ قبر افراد مشهور ایران سنگ مزار شاید دیدن سنگ مزار افراد شناخته شده ایران برای ما خاطرات و بزرگی و .. را بیاد آورد. این پست که به مرور کامل می شود سعی شده است تا سنگ مزار افراد شناخته شده به همراه توضیحاتی مختصر آورده شود. سنگ قبر نادر شاه افشار نادرقلی ملقب به تهماسبقلی خان و نادر شاه از ایل افش...
87- خدا نگهدار
-
تاریخ: 1395/9/5 ساعت: 5:54
سلامي به شيريني دلتون روزتون پر از رنگهاى قشنگ پر از خبرهاى خوب سرشار از عشق و انرژى مثبت و يه عالمه لبخند و شادی و به همراهش شبی شیک و مجلسی سلام مخاطب خاص.. خیلی دوستت دارم از اینکه این همه مواظبم هستی ازت ممنونم بخاطر همه چی.. از این همه مهربونیت .. و ابنکه همش بهم سرمیزنی ممنونم .. از این سلامتی...
85- سلام به همگی
-
تاریخ: 1395/9/4 ساعت: 1:51
دیشب ساعت 8 شب بخاطر سرما و بارندگی کار رو تعطیل کردم و از مسافرت برگشتم دیدم مامانی نیستش رفتم طبقه بالا دیدم برادرم هم از کار برنگشته ساکم رو پرت کردم توی پله ها و زنگ زدم به بروبچ گفتم منو دریابید که دارم از تنهایی دق میکنم.. میدونستم مامانی رفته مهمونی گفتم بذار خوش باشه اتفاقا خیلی خوب شد چون م...
86- دوای چشم زخم و طلسم
-
تاریخ: 1395/9/4 ساعت: 1:51
اینو اینجا اضافه کردم ولی زود حذفش میکنم چون حس خوبی ندارم.. راستش اینو خیلی تجربه کردم هر موقع از چشم نظر میترسید یا آسیب های مشابه خیلی جواب میده و حتما حفظش کنید تا نتیجه اش بهتون ثابت بشه. هر وقت از انسانی که از شرش می ترسی کلمات «کهیعص حمعسق» را که ده حرف است بگو و به ازای هر حرف که بر زبان اور...
78- خاطره از
-
تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 4:05
نوجوان بودم و توی سرم هزارجور شرارت و جنگولک بازی.. دو سه روزی بود که از خونه بیرون نیومده بودم بخاطر شیرین کاریها و دسته گلهایی که همش به آب میدادم.. سره محمود بیچاره رو شکسته بودم و توی این چند روز مادرش بدجور توی کمینم بود.. بخاطر همین یه جورایی توی خونه زندانی بودم طوری که برای رفتن به مدرسه مثل...
79- جمکران
-
تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 4:05
خب دارم میرم سفر پس این خاطره بمونه یادگاری در واقع چند تا پست پشت سرهم میذارم که تلافی ایامی رو که نیستم در بیارم غروب سه شنبه بود.. دست از کار کشیدم و با عجله سعی کردم هر طور شده خودم رو به مسجد مقدس جمکران برسونم.. خب با محمد اومیدم کمربندی.. ساعت نزدیک 6 غروب بود.. دو ساعت راه بود.. دعای توسل سا...