بازی تلخ سرنوشت را چون قهوه ای تلخ سرمیکشم و لذت میبرم.. هرگز زانو نمیزنم.. خم نمیشم.. حتی اگه سقف آسمون کوتاه تر از قد من باشه..حتی اگه تموم مردم دنیا روی زانوهاشون راه برن.. فقط .. گاه و بیگاه یواشکی و بیصدا دلم میشکند.. آرام در دلم میگویم :هیس.. خدا در همین حوالیست./مرد تنهای شهر/
برچسب:
نویسنده: سام مرادیان
وارد شهر اصفهان که شدم زنگ زدم به محمد که یکسره دارم میرم سر ساختمون. اما محمد اول سعی کرد منو بپیچونه و هی اصرار داشت که الان نزدیک ظهره و بیا خونه زنم ناهار درست کرده و از این حرفا. اعتنا نکردم و گفتم بیا سرساختمون منتظرم و و قطع کردم. وقتی رسیدم مجمد جلوی درب وایساده بود و هی این پا و اون پا میکرد. اومدم کلید به درب بندازم جلومو گرفت و گفت: بذار اول یه چیزی بهت بگم .. راستش غلام اینجاست. پرسیدم کدوم غلام؟ گفت همون غلام که ازش خوشت نمیاد. ازش پرسیدم غلام چرک؟ گفت آره غلام و پسر خواهرش رضا اینجان.. یه امشب جا ندارن و بهشون پناه دادم .. ناراحت نباش فردا میردن.. فقط نباشه چیزی بگی ناراحت بشن .. آخه مهمونن و توی این شهر غریبن.
بهش گفتم: غلام یه دزده فراری و خلافکاره .. برای چی اینجا راهشون دادی؟ گفت: توی رودرواسی موندم رفیق حالا میشه منو ضایع نکنی؟ رفتیم داخل . غلام با اون قیافه سیاه و خلافش که شرارت و پلیدی از سروکولش میبارید باپسری حدودا 15 یا 16 ساله که اونو آقا رضا معرفی کردن. رضا لاغر اندام و صورت کشیده ای داشت و خیلی هم قیافه مثبتی داشت. غلام رو به محمد کرد و گفت: خمارم چیزی برام اوردی؟ محمد کمی تریاک بهش داد و گفت: الان دندون روی جیگر بذار علیرضا اینجاست رعایت کن. ولی غلام تا جنس به دستش رسید فوری پیک نیک رو روشن کرد و مشغول کشیدن شد و رضا هم کنارش همراهی میکرد.
اینجا بود
برچسب:
نویسنده: سام مرادیان
اینم حکایت عشق که قولشو دادم
يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود
وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد
فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد
در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود
مَرد وارد شد و آنجا ماند
چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت
اين کار شما تروريسم خالص است
نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟
شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت
« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسيده
نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در
جهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسند
جهنم جای اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد
وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت
با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند
شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت
گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي
سوخ
برچسب:
نویسنده: سام مرادیان
برچسب:
نویسنده: سام مرادیان
بازی تلخ سرنوشت را چون قهوه ای تلخ سرمیکشم و لذت میبرم.. هرگز زانو نمیزنم.. خم نمیشم.. حتی اگه سقف آسمون کوتاه تر از قد من باشه..حتی اگه تموم مردم دنیا روی زانوهاشون راه برن.. فقط .. گاه و بیگاه یواشکی و بیصدا دلم میشکند.. آرام در دلم میگویم :هیس.. خدا در همین حوالیست./مرد تنهای شهر/
برچسب:
نویسنده: سام مرادیان
برچسب:
نویسنده: سام مرادیان
برچسب:
نویسنده: سام مرادیان
برچسب:
نویسنده: سام مرادیان
برچسب:
نویسنده: سام مرادیان
برچسب:
نویسنده: سام مرادیان
برچسب:
نویسنده: سام مرادیان
برچسب:
نویسنده: سام مرادیان
برچسب:
نویسنده: سام مرادیان
برچسب:
نویسنده: سام مرادیان