خرید بک لینک
روزگارانیست من تنها و بی کس مانده ام

چون مترسک سربزیر و سرد اینجا مانده ام
از همانروزی که در این چشم ظاهر گشته ای
در به دام آوردنم استاد و ماهر گشته ای
جرم چشم من چه بود؟ آیا تخطی کرده ام؟
برق چشمت گفت : نه بنگر تجلی کرده ام
من چه ساده باختم ارزان.. این دل را به تو
درد این دل شد... فقط تنها دمی دیدار تو
هست این دنیا برای ما دو دیوانه چو زندان و فریب
ناز کم کن عمر کوتاهست و این مسکین غریب

ما شقایقهای باران خورده ایم

سیلی ناحق فراوان خورده ایم

ساقه احساسمان خشکیده است

زخمها از تیغ باران خورده ایم

ما ساده بودیم.........

هر چه در دل داشتیم رو کردیم.......

بی معرفت نبودیم ......

ولی دوره عوض شده....

قدیمها همدیگر را دور میزنند.....

این روزها از روی هم رد میشوند.....

انگار سادگی........

این روزها مدرن ترین نوع خودکشی است!

کاش تو قحطی شقایق ٬ ما بشیم سوار قایق
بشینیم ٬ بریم تو دریا ٬ من و تو ٬تنهای تنها
ماهیا خیلی امینن ٬ نمیگن اگه ببینن
پس ببین ! یادت بمونه،

کسیام اینو ندونه ،

زنده بودیم اگه فردا
وعدهی ما لب دریا .....

کنارم که هستی زمان هم دستپاچه می شود...
عقربه ها دو تا یکی میپرند...
اما همین که می روی!!!
تاوان دستپاچگی های ساعت را هم من باید بدهم!
جانم را میگیرند

لحظه های بــــــــــــــــــــــــــــی تــــــــــــــــــــــــــو نفس کشیدن

قدمهایم را برمیدارم

میروم

از کنار تمام روزها رد میشوم

و تمام خاطراتش

به تو که میرسم میایستم

توان حرکتم نیست

غم نبودنت چقدر بزرگ است

وحس بودنت چقدر شگفت انگیز

میخواهم تا ابد در همین نقطه بمانم

جایی که تو هستی و من و زندگی

کاش زمان همینجا متوقف بماند ....

چقدر خوب می شد ...
نزدیک صورتم نفس می کشیدی
می دانی ؟
من رک تر از آنم که نبوسمت !

برای لب هایت لبی دارم

برای چشمهایت چشمی

برای دستهایت دستی

اما برای دلت ، دلی دارم

که خانه ات می شود،

برای هـــــمـــــیـــــشـــــه

عــــاشــــقـــــتــــم عـــــشـــقــــم

میخواستم دعوتش کنم

به حریم آغوشی که

در این سالیان متمادی

احتکار کرده است

تمام گرمای عشقش را ...

برچسب: نویسنده: سام مرادیان تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 6:13

صفحه بندی