خرید بک لینک
وارد شهر اصفهان که شدم زنگ زدم به محمد که یکسره دارم میرم سر ساختمون. اما محمد اول سعی کرد منو بپیچونه و هی اصرار داشت که الان نزدیک ظهره و بیا خونه زنم ناهار درست کرده و از این حرفا. اعتنا نکردم و گفتم بیا سرساختمون منتظرم و و قطع کردم. وقتی رسیدم مجمد جلوی درب وایساده بود و هی این پا و اون پا میکرد. اومدم کلید به درب بندازم جلومو گرفت و گفت: بذار اول یه چیزی بهت بگم .. راستش غلام اینجاست. پرسیدم کدوم غلام؟ گفت همون غلام که ازش خوشت نمیاد. ازش پرسیدم غلام چرک؟ گفت آره غلام و پسر خواهرش رضا اینجان.. یه امشب جا ندارن و بهشون پناه دادم .. ناراحت نباش فردا میردن.. فقط نباشه چیزی بگی ناراحت بشن .. آخه مهمونن و توی این شهر غریبن.

نوجوون

بهش گفتم: غلام یه دزده فراری و خلافکاره .. برای چی اینجا راهشون دادی؟ گفت: توی رودرواسی موندم رفیق حالا میشه منو ضایع نکنی؟ رفتیم داخل . غلام با اون قیافه سیاه و خلافش که شرارت و پلیدی از سروکولش میبارید باپسری حدودا 15 یا 16 ساله که اونو آقا رضا معرفی کردن. رضا لاغر اندام و صورت کشیده ای داشت و خیلی هم قیافه مثبتی داشت. غلام رو به محمد کرد و گفت: خمارم چیزی برام اوردی؟ محمد کمی تریاک بهش داد و گفت: الان دندون روی جیگر بذار علیرضا اینجاست رعایت کن. ولی غلام تا جنس به دستش رسید فوری پیک نیک رو روشن کرد و مشغول کشیدن شد و رضا هم کنارش همراهی میکرد.

اینجا بود که به رضا شک کردم. چون اصلا بهشون نمیخورد دائی و خواهر زاده باشن. یکیشون مثل ذغال بود و اون یکی مثل پنبه. به قول اصفهانی ها گوز چه ربطی داره به شقیقه .(ببخشید که من توی نوشتن رک مینویسم) موقعی که رضا برای درست کردن چای بلند شد و قوری چای رو گذاشت از انعطاف و نرمی حرکاتش شستم خبردار شد که رفتارش یه جورایی همراه عشوه هست و زیادی زنانه رفتار میکنه ولی چیزی نگفتم و فقط زیر چشمی با دقت نگاهش میکردم. غلام رو به محمد گفت: خیلی گشنمه.. یه چیزی گیر بیار بخوریم. محمد با ناراحتی گفت: هر وقت میایی اینجا فقط گوش منو میبری و کلی پول دستی میگیری و آخرش هیچی به هیچی؟ میخوای به زنم سفارش بدم برات بوقلمون درست کنه؟ تا اونم یه جارو برداره و از این شهر بیرونت کنه؟ رضا به حرف اومد و گفت: نامسلمونا ما 24 ساعته هیچی نخوردیم؟ بهش گفتم رضا بیا بریم بیرون یه چیزی بخوریم. توی راه بیرون ازش پرسیدم : اسم واقعیت چیه؟ گفت رضا. بهش گفتم تو دختری درسته؟ ولی اون انکار کرد. بهش گفتم: بچه پرو .. اون ساعت مچی رو از دست راستت باز کن و ببند به دست چپت.. یه مامور اگه ببینه دو سوته لو میری. راستش من یه دستی زدم. همچین هم مطمئن نبودم. فقط شک زده بودم و از روی احتمالات تیری توی تاریکی انداختم ولی خوب جواب داد. رضا فوری ساعت رو از دست راستش باز کرد و به دست چپش بست. ازش پرسیدم: سینه نداری یا گن بستی؟ زیر چشمی بهم نگاه کرد و گفت: بابا .. تو دیگه کی هستی؟.. برای خودت یه پا پلیسی ها؟؟ ایول .. آره گن بستم .. ایول .. ازت خوشم اومد علیرضا.. محمد بهمون گفته بود خیلی تیزی مواظب باشیم .. ولی فکر نمیکردم اینقدر راحت مچ منو بگیری.. میدونی چه موهای بلند و خوشگلی داشتم.. حیف .. همین امروز صبح منو پسر کردن ..

من تحت تعقیبم .. غلام هم همینطور .. حالا عیب دیگه ای هم دارم؟ بازم معلومه دخترم؟ جوابشو ندادم و سعی کردم بیشتر به حرف بیارمش کامل بفهمم چی به چیه.

هر کاری کردم قبول نکرد بیرون غذا بخوریم.. همش میگفت: نامردیه .. غلام گشنه است.. یه چیزی بگیر بریم خونه. نگاهش که به یه موتور هندا صفر کیلومتر و شیک که افتاد پاهاش سست شد. بهم گفت: علیرضا؟ میخوای دو سوته این موتور رو ملا کنم؟ بهش گفتم بلدی؟ گفت: تایم بگیر توی دو سوت یه سره میکنم و میرم فقط تا روشن کردم بپر بالا. بهش گفتم آروم بشین دخمل همین کارا رو کردی که فراری هستی.

از فروشگاه هم که بر میگشتیم تازه فهمیدم کلی خوراکی دزیده که برگشتم و به مغازه دار گفتم: اشتباه شده .. و چند قلم رو حساب نکرده. مجبور شدم به زری فنر تذکر بدم و بهش بگم: وقتی همراه منی لازم نیست چیزی دزدی کنی و اگه چیزی بخوای خودم برات میخرم و اینم یادت باشه که موتور دزدی بدترین کاره .. چون تو داری از قشر فقیر جامعه دزدی میکنی.. اگه اینا وضعشون خوب بود که ماشین آخرین سیستم سوار میشدن نه موتور.. هر موتوری که میدزدی اگه 2 میلیون قیمتش باشه 20 هزار تومن ناقابل بیشتر دست تو رو نمیگیره ولی ناله نفرینه یه خانواده دنبالته و باعث میشه که همیشه یا دربدر باشی و یا پشت میله های زندان.. اصلا غلام زن و بچه داره.. 20 سال اختلاف سنی دارید..این یعنی چی؟ زری گفت: میخواد زنشو طلاق بده و با من ازدواج کنه.

نوجوون

بهش گفتم: خواب دیدی خیره انشاالله.. خوش غیرت .. لااقل به خودت دروغ نگو.. خودتم میدونی که سرکاری.. غلام به خودش هم خیانت میکنه .. چه به تو. بگذریم. زری لب به هیچی نزد تا رسیدیم خونه و با غلام غذا خورد. بعد رفتم طبقه بالا و توی انباری موهای زری رو( که کوتاه کرده بودند) پیدا کردم و از ساختمون بیرون ریختم. سرشب بود که تمام حضرات علاف و اراذل و اوباش که حدود 10 نفر میشدن اومدن.. خبر اومدن غلام و یه دختر فراری مثل توپ پخش شده بود و انگار فقط خود من غریبه بودم. شب بساط دود و دم راه انداختن و زری با ترس و دلهره از قیافه های خفن و یه مشت آدمای بی هویت .. کنار غلام پناه گرفته بود.. حرفهای بی تربیتی میزدن و شوخی های زشت و رکیک میکردند. همه حواسشون به زری بیچاره بود. غلام اینقدر افراط کرده بود که دیگه حال خودشو نمیفهمید.

زری از ترس بلند شد و اومد کنار من پناه گرفت. توی چشمای قشنگش دنیایی از ترس و بی پناهی موج میزد. به بچه ها گفتم: این جا یه خانم نشسته.. پس لطف کنید و موضوع صحبت رو عوض کنید. یکی از بچه ها که اونم اسمش محمد بود و خیلی ادعای لاتی برای خودش داشت شاخ بازی در اورد و گفت: من هر کاری که دلم بخواد میکنم و هر چی که دلم بخواد میگم و به کسی مربوط نیست. هر چی فکر کردم دیدم جلوی زری الان وقتش نیست که این توله سگ رو باهاش درگیر بشم و گوشمالی بدم آمار دستش بیاد. موبایلم رو در اوردم و گفتم: گرفتن سه تا شماره زیاد سخت نیست .. یک یک صفر .. الو پلیس 110؟ میخوای بزنگم بیان؟ از آدمهای گردن کلفتی مثل تو خیلی خوششون میاد ها؟ اما محمد پررو تر از این حرفها بود . زری دستشو گذاشت روی شانه من و گفت: ولشون کن باهاشون دهن به دهن نشود. نگاهی توی چشماش کردم. ترس و التماس موج میزد . با عصبانیت بلند شدم و با لگد زدم زیر پیک نیک و گفتم: مالک این ساختمون منم.. زود باشید این خونه شیطون رو خراب کنید تا قاطی نکردم.. یه مشت آدمه دکتر جواب کرده و چک برگشتی.. هررررررری تا پای پلیس رو نکشیدم وسط.

فردا که رفتم سراغشون زری خیلی دور و برم می پلکید. مثلا با شانه موهامو مرتب میکرد و هی در گوشم وز وز میکرد که: من تازه از زندان آزاد شدم.. الان فراریم .. دیگه حوصله زندان رو ندارم به خدا.. میتونی منو با خودت ببری؟ بهش گفتم: نه چون تحت تعقیب قانونی.. کبریت نیستی که توی جیب مخفیت کنم.. برو محکومیتت رو بکش و برگرد پیش خونوادتت.. زندگیتو خراب کردی ولی دیگه نذار از این خرابتر بشه. هزار و یک دلیل اورد که با خونوادش مشکل داره. غلام شروع کرد به بد دلی کردن که شما برای چی با هم قاطی شدید؟ زدم بیرون و رفتم منطقه زینبیه سراغ شریکم. روز سوم بود که غلام شال و کلاه کرد بره شهرستان. بهش گفتم زری رو هام با خودت ببر. گفت: از چنگ مامورها فرار کردیم .. اگه باهام باشیم زود گیر میفتیم.. باید برم دنبال شناسنامه و کارت ملی هامون و زود برمیگردم میام زری رو میبرم. به دوستم محمد گفتم: داره زری رو قال میذاره که بره به امون خداها؟؟؟ گفت: خب چکارش کنم ؟ جلوشو بگیرم بگم نرو؟ زری رو صدا کردم و گفتم بیا داخل ساختمون کارت دارم. بهش گفتم: غلام دختری تو برداشته؟ سرشو انداخت زیر و با دلخوری گفت: نه .. اصلا همچین فکری نکن. بهش گفتم: زری اگه دروغ بگی دودش به چشم خودت میره ها؟ من این قماش رو بهتر از تو میشناسما؟ این رفیق عوضیت رو هم خوب میشناسم که دارم اینو ازت سئوال میکنم.. اگه حدسم درست باشه .. غلام که بره.. اینقدر باید منتظر بمونی تا علف زیر پات سبز بشه.. حالا راستشو بگو؟ زری سرشو پایین انداخت و با خجالت گفت: شک دارم . فهمیدم از اینکه باهاش خشک برخورد میکنم رودرواسی میکنه. برای اینکه مطمئن بشم با ملایمت بهش گفتم: چرا نمیفهمی.. من فکر میکنم اون دیگه کارش با تو تموم شده .. داره تو رو از سر خودش باز میکنه.. داره تو رو قال میذاره.. اگه بمونی فقط چند روز بازیچه دست لات لوتهای اینجایی .. بعدش باید بری کارتن خواب بشی؟ گرچه اگر هم باهاش بری بازم یه جا تو رو قال میذاره و غیب میشه. فقط یه راه داری.. برو و خودتو معرفی کن و بذار دوره محکومیتت تموم بشه.. بعد برگرد پیش خونواده ات .. این بهترین راه حلی هست که به ذهنم میرسه. زری اومد جلو. توی نگاهش یه دنیا درموندگی بود. توی چشمام زل زد و با یه دنیا التماس گفت: تو که زن نداری؟ منو با خودت ببر.. به خدا توی یه اتاق 2 متری باهات زندگی میکنم.. تا آخر عمر.. اصلا نوکرت میشم.. هر کاری بگی..هر شرطی بذاری. مونده بودم چه غلطی بکنم. بهش گفتم: زری ؟ منم یه شکست خورده ام.. منم یه بدبختم مثل خودت.. تو یه جور .. منم یه جور دیگه.. به امام زمان من توی این فکر نیستم چطوری ازت نفعی ببرم ..سعی کن بفهمی.. من به چشم خواهرم دارم بهت نگاه میکنم.. سعی کن زندگیتو نجات بدی .. غلام مخصوصا داره تو رو اینجا پیش ما میذارتت که بهت تهمت بزنه.. که بهونه داشته باشه دیگه نیاد.. من به این فکر نیستم که دو سه روز ازت سواستفاده کنم و بعد ولت کنم به امون خدا .. مثل خواهرمی.. به چشم بد نگاهت نمیکنم.. با غلام برو ولی یادت باشه آخرش یه جا قالت میذاره و میره.. سریع خودت برو خودتو معرفی کن.. این گره رو کور تر نکن.. توقع نداشته باش خودمو درگیر کنم.. تو فراری هستی.. من با منطق و قانون این کشور زندگی میکنم ..اگه بهت پناه بدم شریک جرمت میشم.. نمیتونی تا آخر عمرت با فرار زندگی کنی.. هر چی دیرتر گیر بیفتی فقط جرمت بیشتر میشه.

زری نشست و دستهاشو روی صورتش گذاشت و با بغض گفت: علیرضا به خدا از زندان خسته شدم . و بعد بغضش ترکید و های های زد زیر گریه. صبر کردم تا گریه هاشو بکنه و سبک بشه. یهو محمد اومد در اتاق و گفت: غلام داره میره ولی معطل پوله .. داری کمی بهش پول قرض بدی؟ گفتم: پول که سهله من دزد چلاق هم دستش نمیدم . به زری گفتم: پاشو معطل نکن.. غلام میخواد جا خالی کنه.. نهایتا تا شهرتون باهاش برو .. اگه خواستی نصیحت منو گوش کنی .. سریعتر خودتو معرفی کن. اوردمش توی حیاط . غلام از محمد با هزار چک و چونه کمی پول قرض گرفت. بهش گفتم: زری رو هم با خودت ببر. گفت نمیتونم ولی فردا برمیگردم و میبرمش. با عصبانیت بهش گفتم: دقیق به من بگو فردا ساعت چند؟ چون اگه از ساعتی که میگی فقط 1 دقیقه بگذره و پیدات نشه.. قبلا صابون من به دامنت خورده.. مثل مور و ملخ پلیس رو دنبال خودم میارم سراغت.. فکر اینکه این دختر طفل معصوم رو توی این شهر غربت ول کنی از گوشت بیرون کن.. اگرم شک داری که من چه کوفتی هستم میتونی ار همپالگیهات بپرسی؟ غلام آهی کشید و نگاهی به زری کرد و گفت: زری وسایلتو جمع کن بریم. موقعی که داشتن ساختمون رو ترک میکردن زری جلو اومد و سرشو نزدیک گوشم اورد و آروم گفت: عمرا اگه خودمو معرفی کنم.. حتی اگه بمیرم خودمو معرفی نمیکنم.. میتونی منو با خودت ببری؟ یعنی تو یه دوست و رفیق و قوم خویش نداری که منو نگهداره؟ حتی یه پیرمرد؟ حتی یه اتاق دو متری؟ یواشکی کمی پول توی دستش گذاشتم و گفتم: تو تحت تعقیب قانونی.. فقط به فکر الان نباش.. به آینده خودت فکر کن .. تو الان باید مثل هم سن و سالای خودت سر کلاس درس باشی .. تو همش 16 سالته.. از همشون باهوش تر و زرنگ تری.. نگذار این زرنگیت باعث نابودیت بشه. زری به طرف غلام رفت و کاری کرد که تعجب کردم. پولی رو که بهش داده بودم .. خیلی راحت فرو کرد توی جیب پیراهن غلام. حیف. واقعا حیف.. اون به کی تکیه کرده بود؟ به کسی که دیگه کارش باهاش تموم شده بود و حالا یا چند ساعت دیگه و یا چند روز دیگه قالش میذاشت و میرفت. اینو نوشتم چون این اتفاقات رو زیاد میبینم . توی شهر خودمون. توی شهر شما. توی خیلی از شهرها داره این اتفاقات میفته. آیا جامعه برای زری ها فکری کرده. به قول معروف این خاطره خودمو نوشتم تا بدونی زیرپوست شهر چه خبره.. و یه سوال از همتون دارم.. به من بگید چرا این داستان تلخ هر روز تکرار میشه و چه باید کرد؟؟ جامعه خودمونو پاک کنیم.. تمیز کنیم.. فردا بچه های خودمون میخوان توش زندگی کنن. اینا درده.. واقعا چرا؟؟؟

برچسب: نویسنده: سام مرادیان تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 15:23

صفحه بندی