روز اول که رسیدیم تبریز دوست آذری
ما رو برد کجا؟ آهان
پارک ایل گولی که بهش شاه گلی هم میگن
گول به ترکی میشه استخر یعنی استخر شاه که بعد انقلاب به ائل تغییر کرد یعنی استخر مردم که حدود 5 و نیم هکتار وسعت و 720000 متر مکعب آب داره
چیزی که من رو خیلی میخکوب کرد مهمون نوازی بی نظیر مردم خوب تبریز هست که واقعا تا عمر دارم هیچوقت یادم نمیره چقدر بهم محبت کردند
جای شما خیلی خالی دوستان

خیلی خوش گذشت و واقعا جای شما خالی بود که خلاصه دو سه روز گذشت و آماده شدیم بریم دعوت شدیم به اسکو به به عجب جایی و عجب مردم با فرهنگ و با شعوری که واقعا بی نظیرند .. فقط باید از نزدیک لمس کنید بعد خودتون قضاوت کنید چی میگم

ما هم تا دلتون بخواد همه بچه های باحال دیگه خودتون باقیشو با حس و حال بگیرید که توی این دنیای لعنتی و دلتنگی باید به ریش دنیا خندید و بهش گفت برو دنیا ریز می بینمت تو که کوچولویی برو بگو بزرگترت بیاد

چه درد سرتون بدم که بعدش رفتیم سهند
بعد از سهند .. بعععععله کندوان که مرکز عسل و لبنیات هست خیلی باحال بود
خیلی عجیبه نه ولی قرنها قبل مواد مذاب آتشفشانی این طبیعت رو بوجود آورده و یه پوسته از سنگ گرانیت درست شده که داخل اون چون نرم تر هست خالی کردند و این خونه ها و بناها رو ساختند

چیز خیلی عجیب و جالب که حتی به فکرتون نمیرسه بناها و خانه هایی که داخل این گدازه ها ساخته شده است که خیلی دیدنیه نمیشه با عکس و تعریف اونو تعریف کرد مخصوصا حس و حال خوبی که مردم آذربایجان بهم میدادند آخه دفعه اول بود به آذربایجان رفته بودم و منم با یک وسواسی همه جا رو مو بمو رصد میکردم
این سخره ها یه اسمی داشت که هر چی فکر میکنم یادم نمیاد ولی به نگاه کردن اکتفا کنید زیاد توی سیاست نروید خوب نیست

میدونم باورش براتون سخته ولی منم تا از نزدیک ندیده بودم باورش سخت بود حالا اینجا رو داشته باشید وقتی اونجا هستید حس و حال بی نظیری داری که انگار داری خدا رو با تمام سلول بدنت لمس میکنی
نمیدونم طبیعت زیبای تبریز چی داره که بیشتر از هر طبیعت دیگه حالت رو خوب میکنه

موقعی که من اونجا بودم خشکم زده بود یعنی الان که دارم به عکساش نگاه میکنم اصلا اون حس و حال قبلی رو ندارم که قبلا اونجا داشتم
از نزدیک یه چیز دیگه است اصلا میخکوب شده بودم و نگاه میکردم و شما هم خدا قسمت کنه از نزدیک تماشا کنید .. از قضا با یک درویش هم آشنا شدم که خیلی نورانی و مهربون بود .. بهش گفتم میشه داخل اتاق ها رو هم ببینم خندید و به ترکی گفت رفیقم گفت میگه : شما خودتون صاحب خونه و حبیب خدا هستید داخل خونه هم رفتم که زندگی ساده درویش بود که زندگی باحالی داشت خیلی بی تکلف و همراه آرامش و روحانیت بود و با یه اتاق معمولی هیچ تفاوتی نداشت غیر از اینکه تمام بدنه از سنگهای سخت گرانیت بود ععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععع

دوستان الکی الکی بردمتون تبریز خودتون خبر ندارید حالا بازم اذیتم کنید 
فکر کنم حالا فهمیدید چرا مرحوم پدرم اسمم رو گذاشته بود مارکوپولو 
مردم خوب آذری عاشقتونم نامبر وان خیلی مهربونید فقط همین
هیچی دیگه دو باره برگشتیم تبریز چون اونهایی که قاطی مرغها بودند دلتنگ زنهاشون بودند و میخواستند فلنگ رو ببندند وجیم بشن
چی فکر کردی ؟ همه مثل ما آسمون جل اند که شبها متکا توی بغلشون بگیرن بخوابند؟
تو رو خدا کسی به دل نگیره انگار من زیادی شوخم فقط خدا کنه چشم نخورم 
منم با اجازتون یکماه موندم و حتی یه شب هم نزاشتند هتل بروم
دیگه داشته باشید که میگن مهمون سه روزه نه سی روز تا من هنوز دو قورت و نیمم باقی بود
آخرش خسته شدم از همه خداحافظی کردم ولی اتفاقی باز با یه خانواده آشنا شدم و اصرار و اصرار که چند روز هم بخاطر ما بمان منم باز لنگر انداختم
خلاصه آخرش قسمت بود موزه رو هم بعد از کلی چرخ زدن ببینیم و توی ولیعصر کلی خاطرات باز جا موند جایی که همشون اکثرا یا دکتر بودن و یا مهندس و کمتر میتونستی آدم معمولی پیدا کنی چون اولش فکر میکردم مثل ولیعصر تهرانه ولی دیدم نه حلوای تنتنانیه
این شد که خانوادگی رفتیم موزه تبریز با وجود اینکه اکثر موزه های ایران رو رفتم ولی این یکی آخرش بود خداوکیلی که باید با اینکه تا الان بیش از هفت هشت بار تبریز رفتم و اومدم ولی هنوز باید دنبال خاطرات گذشته برم

آره خلاصه باز یه روز دیگه که باز میخواستم راهی بشم باز بهم گفتن دیگه بیرون نرو میخواییم امروز بریم شهرداری گفتم بدهی به شهرداری داری؟
گفت نه بابا بریم ببینیم خندم گرفت گفتم مگه شهرداری تهران دیدن داره که شهرداری تبریز دیدن داشته باشه ؟ گفت بعدا خودت قضاوت کن .. یعععععععع رفتیم و اونجا اطراق کردیم شد پاتوق کل روز البته وقتی خواستم قضاوت کنم گفتم : بابا من غلط کردم کلا آذربایجان همه جاش محشره
با وجود اینکه از شهرداری خیلی عکس دارم ولی فقط یکیشو میزارم تنها یه قسمتش رو ببین و دیگه توی خماریه باقی چشم اندازهاش باش تا روزی که انشاالله همگی با هم دسته جمعی بریم
غصه نخورید مهارت من اینه که فوری یهو یه اکیپ میشیم همه باحال و بامرام و به همین راحتی یهو راه میفتیم

مامان زنگ زد که زودتر برگرد دلتنگ شدم برای همین آماده شدم برای رفتن که باز زنگ زدن بروبچ که پاشو بیا ولیعصر منم رفتم به این نیت که ازشون خدا حافظی کنم ولی باز راهی سفر شدیم ..مگه کسی از مردم خوب تبریز سیر میشه؟
یه سفر رفتیم خامنه و بعدش شبستر و یه هفته ای گذشت برگشتم دیگه چون همه رفقا برگشته بودن و منه ذوق مرگ شده تک و تنها دل از تبریز نمیکندم دوباره آماده شدم تا حسب فرمایش مامان قشنگه دست از یللی تللی موقتا بردارم
که دوباره دوستای جدیدی که پیدا کرده بودم گیر دادن که یه بار دیگه برویم خامنه که اینبار قرار گذشتند بریم بندر ... بله درست شنیدید بندر ...
پس نمیدونستید جنوب تبریز بندر شرفخانه هست؟ بععععله منم اولش فکر کردم سربسرم میزارند
ولی دیدم اتفاقا به خامنه نزدیک بود و توی مسیر شبستر جاده جدا شد فقط حیف که سرد بود نمیشد شنا کرد .. به به چه پلاژ هایی .. شاید 20 بار توی اون چند روز فقط قایق موتوری سوار شدم ولی هر کاری کردم یه ریال هم ازم قبول نکرد .. هتل جهانگردی هم لب ویلا ساخته واقعا محشر .. من همونجا نزدیک 20 دوست مسیحی پیدا کردم که از ارامنه تبریز بودند و ساکن هتل بودند .. دیگه اینکه اونجا توی دریا پرنده های دریایی سیاهی داشت به اسم قره باتلاق اگه اشتباه نکنم .. که پوستمون کنده شد تا اجازه گرفتیم و با کلی تعقیب با قایق موتوری نهایتا بعد از اینکه کلی تیر انداختیم فقط سه تا دونستیم شکار کنیم دیگه اینکه رفقای آذری خیلی باحال و آقان به خدا هر وقت توی خونه هرکدمشون بودم احساس میکردم واقعا خانواده حقیقی هستیم از بس فهمیده و با شعور بودند کف میکردی

بعد برگشتیم شبستر و باز رفتیم داریان تلپ شدیم
.. طفلی مامان زنگ میزد میگفت دیگه پسرم نیستی منم راستش خیلی دوست داشتم تا آخر عمرم همونجا بمونم
بعد یکی از همون مسیحی ها رو که بندر آشنا شدیم دیدم باز دو شب هم اونا منو مهمون کردند
وای بگم یا نگم ؟ همیشه مشروب رو سر سفره میزاشتند .. من که بچه خوبیم فقط نگاه میکردم
ازتون تشکر میکنم آقای وارتانیان آقای وسکانیان هاوری جون هنری جون تادجون اسم دختر خانوم هاشو دیگه اینجا اسم نمیبرم ولی همتون رو خیلی دوست دارم خیلی با مرام و ماهید ...
همه رو خلاصه گفتم خسته نشید تازه ... ولی میخوام لحظه آخر رو بگم حال کنید من موندم تا شد دو سه شب مونده به عید
باور میکنید قسم میدادن که تا 13 عید رو حداقل بمونم ؟
حالا دیگه فهمیدید چرا میگم واقعا مهمون نواز هستند ؟ .. دیگه هول هولکی اومدم ترمینال و گفتم قربونت سریع بلیط بهم بده میخوام شب عید کنار خانواده باشم بهم خندید و گفت بلیط تا 20 روز گذشته از سال جدید کلا فروخته شد ووووووووووووووووووووووواااای دده یاندیم
خدایا شکرت اگه 10 بار تبریز رفتم 5 تا کلمه ترکی یاد گرفتم
خلاصه این باجه اون باجه کردم دیدم خیر آقا ... شب عید موندم توی غربت و بیچاره شدم خب نه اینکه من خیلی خجالتیم رفتم وسط ترمینال و بلند بلند شروع کردم با خودم حرف زدن : ای خداجون کمکم کن .. ای خدا توی این شهر غریب به فریادم برس .. خدا جون مردم تبریز مهربونن چرا من اینجا باید گیر کنم؟ خداجون من این حرفها حالیم نیست بلیط تهران رو میخوام .

میدونستم محاله با خاطره بد از تبریز بیرون بیام برای همین با خودم بلند بلند حرف میزدم.
وای قربون خدا برم از توی جمعیت یکی اومد جلو و گفت : بیا برات همین الان یه بلیط فردا صبح میگیرم و با هم رفتیم باجه اشاره کرد به باجه ای دیدم دوید و شروع به احترام کرد فهمیدم اون بنده خدا شخصیت مهمیه .. چون بهش گفت صندلی 1 مال منه صندلی 2 هم باید مال ایشون باشه اونم با احترام گفت چشم .. هر کاری کردم نذاشت پول بلیط رو بدم بعد نگاه کردم دیدم دده یاندی بلیط مال فرداست بعد فهمیدم اونروز دیگه حتی یه صندلی هم واقعا هیچ جوره باقی نمونده .. خواستم ازش خداحافظی کنم که گفت کجا میری گفتم دیگه زشته مزاحم رفقا بشم میرم هتل گفت نمیذارم .. بهش گفتم خیلی تبریز بودم هنوز هتل نرفتم میخوام بدونم هتلاشون چطوریه .. ناراحت شد و گفت تا زمانی که زنده باشم نمیزارم هتل بری من خودم آدم شناسم مثل یه برادر بهم نگاه کن .. خونه ما رو قابل بدون .. خلاصه اگه هر جور بگم بازم باور نمیکنید که این خانواده که اصلا اولین برخورد رو داشتیم چقدر بهم محبت کردند باور نمیکنید فقط همین رو بگم که اگه هتل 15 ستاره هم میرفتم.. اینقدر بهم خدمت نمیکردند دیگه باقیشو باید برید تبریز و فقط مردم خوبشو از نزدیک ببینید ..

از عجایب که اونجا حتی یه دونه افغانی هم ندیدم توی کل آذربایجان عجججججبا عجب مردم متحد و روشنفکری .. فردا هم همسفر شدیم و اول گفت تا تهران اگه دست توی جیب بکنی بهم توهین کردی! همون اول بسم الله گربه رو دم حجله کشت .
. ازش پرسیدم مقام و شغلت چیه که اینقدر همه بهت احترام میزارند ولی فقط خندید و هیچی نگفت منم از فضولی خوشم نمیاد دیگه سوال رو تکرار نکردم ولی هر مقامی داشت که خلاصه خیلی متواضع و فروتن بود. برای خودش و خانواده محترم بهترینها رو از خدا میخوام ..خیلی خوبه یکی اینقدر نفوذ داشته باشه ولی رفتارش اینقدر نرم و ریلکس باشه

دلم هوای خاطرات تبریز رو کرد دیدم بی معرفتیه اگه ازشون تشکر نکنم .. آقای محسن زاده .. قلی پور .. صمد جون .. احد آقا .. بایرام .. ساناز جون که همیشه داداش صدام میکردی ..یادته پیشگویی کردم یه شوهر کچل نصیبت میشه؟ آخرش اون مرد کچل پیداش شده یا نه؟ بیوک عزیزم.. آقا رضوی که خانمش واقعا به مهربونی مادر خودم بود .. آقا عزیز ... اگه بخوام تک تک بنویسم چند صفحه میشه آقا سلمان که آرزو داشت مچ منو بخابونه .. دیگه شهلا جون حوریه مهری وای خدا چقدر آدمهای مهربون زیادند .. بجای اینکه تک تک اسم ببرم از راه دور دست تک تک شما دوستان خوب رو میبوسم و اگر ازتون دورم ولی باور کنید بی وفا نیستم و همتون توی این قلبم جا دارید .. از ته دل میگم افتخار میکنم اگه ایران بدن محسوب میشه آذربایجان برای این بدن حکم (سر) رو داره .. واقعا نمک گیرتون شدم .. یاشاین آذربایجان
برچسب:
نویسنده: سام مرادیان