بازی تلخ سرنوشت را چون قهوه ای تلخ سرمیکشم و لذت میبرم.. هرگز زانو نمیزنم.. خم نمیشم.. حتی اگه سقف آسمون کوتاه تر از قد من باشه..حتی اگه تموم مردم دنیا روی زانوهاشون راه برن.. فقط .. گاه و بیگاه یواشکی و بیصدا دلم میشکند.. آرام در دلم میگویم :هیس.. خدا در همین حوالیست./مرد تنهای شهر/
برچسب:
نویسنده: سام مرادیان