در واقع چند تا پست پشت سرهم میذارم که تلافی ایامی رو که نیستم در بیارم
غروب سه شنبه بود.. دست از کار کشیدم و با عجله سعی کردم هر طور شده خودم رو به مسجد مقدس جمکران برسونم.. خب با محمد اومیدم کمربندی.. ساعت نزدیک 6 غروب بود.. دو ساعت راه بود.. دعای توسل ساعت 9 شب شروع میشد و 11 شب هم تموم میشد.. ساعت هفت شده بود ولی از ماشین خبری نبود.. ساعت 8 شد ولی هنوز بازم ماشین گیرمون نیومده بود.. محمد همش غرغر میکرد که ولش کن برگردیم چون دیگه وسط دعا میرسیم فایده نداره.. توی ذهنم درگیر شده بودم.. بهم ثابت شده بود که.. هر هفته ای که خطایی یا گناهی مرتکب بشم توفیق زیارت جمکران نصیبم نمیشه.. تمام روزهای هفته رو مرورکردم ولی عقلم قد نداد که چه غلط مفتی کرده ام؟ محمد دیگه صداش در اومد که بابا ول کن برگردیم ساعت 8 و نیم شد دیگه آخر دعا چه فایده داره برسیم؟ بهش گفتم میخوای برگردی عیبی نداره.. ولی من به هر قیمتی باشه میرم.. بعد بی اختیار اشکم جاری شد.. با بغض همش میگفتم: یا امام زمان من چکار کردم که امشب نذاشتی مثل هر هفته بیام میون عاشقا و منتظرات بشینم؟.. باز شروع کردم به مرور کردنه روزهای هفته ولی بازم به نتیجه ای نرسیدم.. توی این فکرها بودم که یهو یه اتوبوس خالی جلومون وایساد.. محمد گفت ولش کن الان 8 و 55 دقیقه است و 5 دقیقه دیگه دعا شروع میشه.. آخه فایده نداره که ما بعد از دعا برسیم؟ بی اعتنا با ناراحتی پریدم بالا.. راننده سوال کرد: قم ؟ گفتم آره جمکران میریم. راننده با ناراحتی گفت: من جمکران نمیرم.. اگه میخواهید تا سه راهی میتونم ببرمتون؟ محمد اعتراض کرد که پیاده شو آخه شبه تاریک.. توی اون بیابون پیاده بشیم که چی بشه؟ بی اعتنا روی صندلی نشستم و رفتم توی عالم خودم.. اول دعای توسل رو خوندم.. بعد حدیث کساء رو که خوندم کم کم آروم شدم.. بعد 1 ساعت چرت منو گرفت و خوابیدم.. محمد هم زودتر از من خوابش برده بود.. آخه اون روز خیلی کارمون سینگین بود و حسابی خسته بودیم.. توی خواب ناز بودم که یهو از جا پریدم.. اتوبوس به قم رسیده بود و داشت ساعت میزد.. به سه راهی که نزدیک شدیم بلند شدم اومدم جلو و برای پیاده شدن آماده شدم ولی راننده دلش سوخت و سره اتوبوس رو به طرف جمکران کج کرد و گفت: شاید من مسلمون نباشم ولی پدر مادرم مسلمون بودن.. دلم نمیاد اینجا توی تاریکی پیاده بشید.. این چند کیلومتر رو هم بخاطر امام زمان میرسونمتون.. جلوی مسجد که رسیدیم اومدم کرایه رو حساب کنم که یه افسر اومد برای جریمه کردن اتوبوس که چرا توی محوطه توقف کرده.. راننده زد توی سرش که ای وای بیچاره شدم.!

بدجوری ضد حال خوردم.. با ناراحتی از اتوبوس پریدم پایین و جلوی افسر رو گرفتم.. بهش گفتم: کاری که میکنی ظلمه.. این بنده خدا فقط به احترام اینکه ما مهمون امام زمان هستیم این همه راه رو بخاطر ما دو نفر اومده که ثواب کنه ولی داره کباب میشه.. اگر توی مسجد نفرینت کردم و امام زمان زندگیتو بهم ریخت بفهم از کجا خوردی.. اون افسر معلوم بود آدم با خداییه و اعتقاداتی داره.. چون نرم شد و کمی باهام صحبت کرد و بعد قبض رو گذاشت توی جیبش و با آهی گفت: جریمش نمیکنم ولی رفتی مسجد حتما برام دعا کن گره به زندگیم افتاده. پول راننده رو دادم و رفتیم به طرف محوطه داخلی که نرده داره.. توی دلم همش فکر میکردم الان آخر دعاست و باید خودمون دوتایی دعا رو بخونیم و بعد نماز و بعد سروته کنیم برگردیم.. یهو نگاهم به ساعت بالای سردرب افتاد که ساعت 8 و 55 دقیقه رو نشون میداد.. خشکم زد.. وایسادم و نگاهی به ساعت مچی خودم کردم.. اما ساعتم هم همون ساعت 8 و 55 رو نشون میداد.. اما دو ساعت قبل.. یعنی موقعی که سوار ماشین شدیم ساعت 8 و 55 دقیقه بود؟ دو مرتبه با دقت به ساعتم نگاه کردم دیدم آره ثانیه شمار هم داره کار میکنه.. به محمد گفتم: محمد ساعتت چنده؟ نگاهی به ساعتش کرد و گفت: تف به این شانس.. ساعتم لعنتی روی 8 و 55 خوابیده. بهش گفتم: مطمئنی خوابیده و تایمره ثانیه کار نمیکنه؟ با دقت نگاه کرد و گفت: پناه بر خدا ساعتم داره کار میکنه.. آره.. دیگه حالم خراب شد.. همونجا نشستم.. دیگه حتی صدای محمد رو که همش ازم از کائنات و اصول دین پرسش میکرد نمیشنیدم.. داشتم فکر میکردم.. به همه چیز.. حتی به اتوبوسی که داشت ساعت میزد و .. معلوم نیست این دو ساعت رو صاحب الزمان چطوری رفع و رجوعش میکنه.. به خودم.. به کارهام.. یه همه چی فکر میکردم.. به اینکه چقدر کور زندگی کردم.. ما ساعت 8 و 55 دقیقه سوار ماشین شدیم.. بعد از دو ساعت و درست تا زمانی که جلوی درب مسجد نرسیدیم.. زمان حتی 1 دقیقه هم حرکت نکرده بود.. امام زمان چی رو میخواست به ما نشون بده؟ این یه خاطره کوچولو رو نوشتم.. شاید برای شما عجیب باشه.. ولی به خدا برای من عجیب نیست.. چیزهایی نشونم داد که مصلحت نمی نیست بیانشون کنم.. نوشتم نه بخاطر اینکه منو بشناسی؟ نه.. نوشتم تا یادت بیفته ما چی رو گم کردیم.. فقط همین .. یا حق.

برچسب:
نویسنده: سام مرادیان