خرید بک لینک

نوجوان بودم و توی سرم هزارجور شرارت و جنگولک بازی.. دو سه روزی بود که از خونه بیرون نیومده بودم بخاطر شیرین کاریها و دسته گلهایی که همش به آب میدادم.. سره محمود بیچاره رو شکسته بودم و توی این چند روز مادرش بدجور توی کمینم بود.. بخاطر همین یه جورایی توی خونه زندانی بودم طوری که برای رفتن به مدرسه مثل یوزپلنگ ها نامحسوس رفت و آمد میکردم.. اما حالا دیگه تقریبا آبها از آسیاب افتاده بود و داشتم میرفتم تا از اون کتاب گریددانگلیش رو بگیرم.. اون هم قوم و خویش بود و هم همسایه ای که تنها یک کوچه فاصله داشتیم.. هر دو متولد یکسال بودیم با این تفاوت که من فقط دو سه ماه از اون بزرگتر بودم.. میشه گفت از بچگی همبازی بودیم و با هم بزرگ شدیم..

دائم بخاطر مسافرتهای خانوادگی با هم بودیم فقط یه فرق بزرگ میون ما بود.. من خیلی شرور و پلشت بودم ولی درعوض اون تا دلتون بخواد مهربون و با گذشت بود .. یادش بخیر.. توی خیابون غیاثی تهران گاهی جمعه ها همه جمع میشدیم و ما شاید 10 تا بچه بودیم که پسر و دختر قاطی پاطی توی سروکول هم میزدیم و بازی میکردیم.. اون همیشه سرگروه بود و به گروه بچه ها سروسامون میداد ولی برعکس همیشه این منه سرتق بودم که بازی رو بهم میزدم.. در عوض اون همیشه شفاعت منو میکرد و نمیگذاشت اخراج بشم ولی اینم یادمه که هنوز بخشیده نشده داشتم نقشه میکشیدم دوباره چه بلایی سرشون بیارم.. باورتون نمیشه خجالت میکشم بگم چه غلطهای مفتی میکردم .. دائم شرارت میکردم و به بازی اونها گند میزدم.. حالا دیگه مثلا ما بزرگ شده بودیم و مثل گذشته جنگ متکا و بالش نداشتیم ولی خب چون توی یه مقطع تحصیلی بودیم دائم جواب تمرینها رو از اون که شاگرد اول کلاس بود میگرفتم که خیلی حرص میخورد و با خنده میگفت: کمی به خودت زحمت بده تنبل خان!! .. القصه.. رسیدم به درب خونشون و زنگ زدم و طبق معمول اومد دم درب.. نمیدونم یهو چه مرگم شد.. به محض اینکه چشم توی چشم شدیم دیدم نگاهش اینقدر سنگینه که نمیتونم توی چشماش نگاه کنم.. اصلا مثل اینکه تمام لباسهام بنزینی باشه و توی این نگاه یهو آتیش گرفتم..

عکس عشق بازی و لب

انگار همه بدنم داغ شده بود.. دو مرتبه سرم رو بالا اوردم که باهاش حرف بزنم ولی دیدم نه انگار دارم مستقیم به خورشید نگاه میکنم.. مغزم هنگ کرد و سرم رو باز پایین انداختم.. سعی میکردم خودمو جمع و جور کنم و هی به خودم میگفتم: چه مرگت شده پسر؟ این مگه کیه؟.. همون همبازی خودت که از بچگی با هم بزرگ شدید!! اما به خدا هر بار که سرمو بالا می آوردم به خودم تلقین می کردم که هیچ اتفاقی نیفتاده.. اما تا نگاهم توی چشماش می افتاد مغزم هنگ میکرد و اصلا نمیدونستم که چی باید بگم.. انگار اونم فهمید که منه فلک زده ناخوش احوال شدم چون بیشتر از همیشه شروع کرد به شیطنت کردن و سربسرم گذاشت.. حالا دیگه توی حرف زدن هم مشکل پیدا کرده بودم .. کلی زور زدم تا تونستم بهش حالی کنم کتابش رو میخوام.. ولی اون دیگه منوبه بازی گرفته بود.. آخرش هم بهم گفت: مامان بابا رو سلام برسون.. منم که گیج شده بودم سرم رو زیر انداختم که برگردم که باز صدا زد: علیرضااااااا؟ کتاب منو کثیف نکنی ها؟ گفتم باشه ولی یهو نگاه به دستهام کردم و به خودم اومدم که اصلا کتاب توی دستام نیست..

اونم با شیطنت و ریشخند گفت: علیرضا ؟ بیا جلو خوب نیست بلند حرف بزنم صدامو مردم بشنون.. درکت میکنم.. میدونم زن و بچه هات گرسنه هستن و فکر و خیال اونا پاک هوش و حواست رو برده به داخل خونه رفت و کتاب رو آورد و شروع کرد به مثلا نصیحت کردن.. سرم رو پایین انداخته بودم و دیگه شهامت اینکه سرم رو بالا بیارم رو نداشتم..

دائم به خودم میگفتم: خاک توی سرم آخه من چه مرگم شده و چرا دارم اینقدر سوتی میدم که اون سربسرم بذاره؟؟.. اما خیرگی کردم و باز سرمو بالا اوردم.. نه دیگه .. این اون همبازی همیشگی نبود.. الان داشتم یه ملکه باشکوه رو تماشا میکردم..الان اون یه خانم به تمام معنا بود.. خیلی زیبا .. خیلی با شکوه.. دیگه هیچ اثری از اون دختربچه ای که تا حالا همبازیم بود نمیدیدم .. حالا دیگه اون مثل یه ملکه بود .. با وقار .. جذاب و خواستنی .. احساس عجیبی داشتم.. انگار میخواستم جلوش زانو بزنم.. انگار اون یه بت بود و منم میخواستم جلوش سجده کنم .. نمیدونستم با این احساس چطوری باید کنار بیام.. اونم الحق که سنگ تموم گذاشت و تا میتونست شیطنت کرد و متلک بارم کرد.. برگشتم ولی چه برگشتنی.. دیگه زانوهام گیر نداشت و مغزم کلا هنگ بود.. باید کتاب رو هفته بعد بهش پس میدادم ولی شب.. به این نتیجه رسیدم که باید همین فردا به بهانه پس دادن کتاب یه بار دیگه ببینمش.. کتاب رو جلوم گذاشتم تا تندتند جوابها رو بنویسم ولی مغزم جوری تعطیل شده بود که نمیدونستم جای جوابها کجاست.. فردا صبح هم که به مدرسه رفتم بجای آقا معلم فقط اون رو میدیدم.. هر چی خودمو جمع و جور کردم دیدم اصلا نمیفهمم معلم چی میگه .. انگار به زبون مریخی ها حرف میزد.. از کلاس هم که اومدم نه گرسنگی حالیم بود و نه چیزی فقط به این فکر میکردم که چه موقع برم سراغش.. تا عصری صبر کردم تا از کلاس برگرده و باز کتاب بدست رفتم سراغش.. اونروز دیگه انگار همه چیز عوض شده بود.. اون منو به بازی گرفته بود.. هم یه کوچولو به سرو وضعش رسیده بود .. هم لباسهای خوشملی پوشیده بود ..

http://axgig.com/images/58585467143769807063.gif

من شده بودم دقیقا مثل بچه موشی که اسیر دست گربه شده.. دیگه عشوه هایی میومد که عقل و هوش رو از سرم میپروند ضمن اینکه .. اونا خانوادگی خیلی مذهبی تر از ما بودند ولی باز نمیدونم چی شد که یهو چادر از سرش افتاد.. منم مثل لرهای انگور ندیده یه دل سیر نگاش کردم ولی چه فایده که خراب بودم.. خراب تر هم شدم.. از اون روز کار من این بود که این کتاب رو یه روز بهش میدادم و روز بعد باز میگرفتمش.. اصلا دیگه درس رو نمیفهمیدم و کتاب فقط بهانه بود که من مثل کلاف سردرگم هی برم و بیام.. چند روزی گذشت و همه فکر و ذکرم همین بود.. اینکه برم دم درب خونشون و به بهانه این کتاب چنددقیقه ببینمش.. همین.. بعضی وقتها میرفتم توی زیرزمین که تنها باشم و مثلا خودم رو ادب میکرد .. هی میکوبیدم توی سر خودم و میگفتم: اصلا معلومه تو چه مرگته پسر؟ بیدار شو احمق .. این مسخره بازیها چیه؟ بچسب به درس .. آخه چرا شوت بازی در میاری؟ مگه اون همبازی بچگی خودت نیست؟

اما.. دیگه طوری شده بود که هم توی خواب و هم توی بیداری همش جلوی چشمم بود.. خیلی زجر میکشیدم.. خب منم بی تجربه بودم.. نمیدونستم چه غلطی باید بکنم.. دو دل بودم که آیا قضیه رو به خونواده خودم بگم یا نه؟ آیا ما باید یه روز با هم ازدواج کنیم؟ اما من که نمیتونم باهاش زندگی کنم؟ احساس من یه جور پرستشه؟ اون الان برام مثل بت شده اونوقت ممکنه بجای خدا فقط اونو بپرستم؟ چون هیچوقت نمیتونم احساس یه شوهر رو داشته باشم.. اصلا چیزی به اسم غریزه جنسی وجود نداشت .. انگار دوست داشتم اون دستور بده و منم بخاطرش جونمو به خطر بندازم .. من بیشتر احساس برده بودن داشتم.. چیزی که دوست داشتم این بود که تا آخر عمر نوکرش باشم ..

عکس عشق بازی با همسر

همش حس میکردم توی آتیش گیر کردم و دارم میسوزم ..یادمه بارها پدرم با عصبانیت داد میزد تو چه مرگت شده ؟ الان دو ساعته فقط زل زدی به اون دیوار ؟تو توی اون دیوار چی می بینی؟ دیگه کارم شده بود یللی تللی .. دیگه با بچه ها زیاد قاطی نمیشدم.. سربسرم که میگذاشتن پرخاشگری میکردم.. همش احساس میکردم دارم خورد میشم .. انگار داشتم له میشدم .. پدرم خیلی باهام صحبت کرد که بفهمه چه مرگم شده ولی نتونست.. چند بار هم اومد با مدیر مدرسه صحبت کرد ولی نتیجه ای نگرفت..

عکس عشق بازی با همسر

دیگه یه خط در میون نماز میخوندم .. یعنی یه بار چون حسش نبود قرصش رو میخوردم و نوبت بعدی بخاطر اینکه بابا خیلی گیر میداد میخوندم.. اما باز نوبت بعدی ترجیح میدام بجاش.. همون قرصش رو بخورم.. اما اینو یادمه که توی نمازها براش خیلی دعا میکردم .. به خدا التماس میکردم..

ولش کن

حالم جوری خراب شد که دیگه دوست ندارم ادامه بدم

بعد از سه سال بدون اینکه حتی ذره ای این عشق و علاقه کم شده باشه ...

ادامه مطلب پسورد داره

برچسب: نویسنده: سام مرادیان تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 4:05

صفحه بندی