خرید بک لینک
هوس علاقه عشق

این سه تا با هم فرق داره
هوس خود به خود مثل حباب از بین میره(مثل هوس چیپس و پفک )
علاقه مشروط هست و میتونه گاهی به نفرت تبدیل بشه چون از منطق پیروی میکنه ( مثل موقعی که بهت خیانت میکنه یا کاری میکنه که از چشمت بیفته)
عشق هیچوقت از بین نمیره و به نفرت هم نمیتونه تبدیل بشه چون از عقل فرمان نمیگیره ( پس اگه بهت خیانت هم بکنه بازم تو از اون هی معذرت خواهی میکنی و هر گندی بزنه باز برات شیرینه و الخ)برای همین حضرت علی میگه : عاشق کوره .
رمانتیک ترین عکس های عاشقانه (3)

ماهیت عشق

عشق هیچوقت از مغز فرمان نمیگیره پس نه با هیچ دلیل و برهانی قانع میشه و نه هیچ منطق و عذری رو قبول میکنه و هیچ معیاری رو هم نمی پذیره

رمانتیک ترین عکس های عاشقانه (3)

ضمن اینکه اکثر انسانها قادر نیستند بصورت واقعی عاشق بشوند زیرا عشق از قانون نسبیت تبعیت میکنه و نسبیه و اینم داشته باشیم که خیلی از عشق ها در واقع هوس یا علاقه هستند و لاغیر ...ضمنا عشق موقعی بوجود میاد که خدا از زاویه چشم معشوق به عاشق نگاه میکنه و برای همین عاشق بی اختیار به طرف معشوق حرکت میکنه که به این کشش از طرف معشوق گفته میشه بدون اینکه از مغزش فرمان بگیره و بدون اینکه برای این کار دلیل و برهانی لازم داشته باشه برای همین چون عشق واقعی پاک و مقدس هست پس معشوق هم در چشم عاشق همیشه مقدس و پاک باقی میماند ضمن اینکه ماندگاری و جاودانگی داره و حتی با مرگ هم از بین نمیره و هر چه خلوص بیشتر باشه به همون نسبت سوزندگی و جاودانگی اون هم بیشتره و اینجاست که عاشق بزرگترین امتحان رو در مقابل خدا و فرشتگان ثبت میکنه

عکسهای عاشقانه و احساسی (2) www.taknaz.irt

ماهیت عشق هم از جنس آتیشه که میسوزونه و باعث میشه ناخالصی رو بسوزونه برای همین اصطلاحا میگن (عاشق در بوته امتحان قرار گرفت) چون (بوته) اسم ظرفیه که زرگرها طلا روتوی اون میریزند روی آتش میگذارند ذوب میشه و کم کم ناخالصی های طلا سوخته و از بین میره

رمانتیک ترین عکس های عاشقانه (3)

ضمنا گفته شده عشق خیلی خوبه اگر چه از نظر من مزخرفه و خوار و ذلیل و بی عارت میکنه که میشی مثل سرسپرده ها ولی میگن خوبه حتی اگه خاکی و مجازی باشه و اینکه : نهایتا برای ما چی خوبه و چی بد حقیقتش اون دنیا معلوم میشه و شاید برای همین خدا توی قرآن میگه : شاید چیزی را دوست نداشته باشید ولی خیر شما در اون باشه ..

.:: تنهایی عاشق ::.

اینکه میگن غشق خیلی سنگینه و زن نمیتونه عاشق بشه و تحمل کنه و فورا میمیره .. اولا زن قدرت تحملش بیشتر از مردهاست و در ثانی عشق در نهاد و خمیره زن نهاده شده پس چطور خودش نمیتونه عاشق بشه ؟ مردها در این زمینه اینقدر ضعیف هستند که حتی قادر نیستند ماهیت جنسی خودشون رو کشف کنند و این زن هست که این احساس رو برای مرد زنده میکنه ...

رمانتیک ترین عکس های عاشقانه (3)

در صورتی که زن دقیقا مثل یک چشمه عمل میکنه و ماهیت جنسی خودش رو کشف میکنه و قادره که عشق رو خلق کنه تا مرد بتونه اونو کشف کنه برای همین مردها درسنین پایین خیلی نچسب هستند ولی هر چی به میانسالی نزدیک میشوند نرم تر و افتاده تر و فهمیده تر و ملایم تر و ملاحظه کارتر و انعطاف پذیرتر میشوند و از خصلت های منفی خودشون دورتر میشوند

رمانتیک ترین عکس های عاشقانه (3)

مرد همه ی اینها رو از مصاحبت و همنشینی زن کم کم و به مرور کسب میکنه و برای همین پیامبر گفته : ایمان مرد زیاد نمیشه مگر اینکه علاقه اون به زن بیشتر میشه . در صورتی که بعضی اینو به حساب شهوت و هوس گذاشتند و معنی پیامبر خدا رو نفهمیدند .. همون الاغهایی که از اسلام لق لق عربیه اونو فهمیدند .. البته ما دوجنس مخالف هستیم و این تعاریفی که از عشق کردم در مورد مردها بود در مورد زنها رو نمیتونم قضاوت کنم که ماهیت اون چه شکلیه خب منکه مونت نبودم اونو کشف کنم منظورم این هست که این تعاریف رو که من برات کردم از طرف جنس مرد ماهیتش اینجوریه ولی در مورد زنها ممکنه با ماهیت و هویت دیگه ای باشه

عکس نوشته های عاشقانه و رمانتیک

تو را هر قدر عطر یاس و ابریشم بغل کرده
مرا صدها برابر غصه و ماتم بغل کرده
چه ذوقی می کند انگشترم هربار میبیند
عقیقی که برآن نام تو را کندم بغل کرده
چنان بر روی صورت ریختی موی پریشان را
که گویی ماه را یک هاله مبهم بغل کرده
لبت را می مکی با شیطنت انگار درباران
تمشکی سرخ را نمناکی شبنم بغل کرده
دلیل چاک پشت پیرهن شاید همین باشد
زلیخا یوسفش را دیده و محکم بغل کرده

باران که می بـارد دلــم رنـگــیـن کــمانی مـی شـود

آخــر بــگــو زیــبــا اگــر با مـــن نـمانـی می شـود؟!

ایــنـجا کــنار یـاد تــو هـــر روز عــاشــق مـی شــوم

با فـکــر چــشــمان تــرت ، مات دقــایـق مـی شـوم

یادت خــزان ســیـنــه را غـــرق شــقایــق مــی کنــد

سرمست از حس خوشی ، بی تاب و عاشق می کند

سهمــم نــبودی نازنــیــن! در ســرنــوشــتم نیــستی

محـــبوب رویــاهــای مــن باغ و بـــهــشتــم نیســتی

دل کنــدن از چشـــمان تــو کار من شبـــگرد نـیـســت

با یاد رویــت زنـده ام ، زیــبـاتر از این عشق چیســت؟

تقــدیــر می خــواهــد تـو را از یــاد مــن بــیــرون کنــد

من عـاشق و شــیدای تو ، پس کـی تـواند چـون کند؟!

من یاد پــاکــت را بـه یـک دنــیــا نخــواهــــم داد و بــس

شــادم کـنــار خـــاطــرت حــتــی دریــن کــنـج قــفــس

میتوان زیبا زیست…
نه چنان سخت که از عاطفه دلگیر شویم،
نه چنان بی مفهوم که بمانیم میان بد و خوب!
لحظه ها میگذرند
گرم باشیم پر از فکر و امید…
عشق باشیم و سراسر خورشید…

55f10d38a7626a4t.jpg

رفیق راهی و از نیمه راه می گویی
وداع با من بی تکیه گاه می گویی

میان این همه آدم، میان این همه اسم
همیشه نام مرا اشتباه می گویی

به اعتبار چه آیینه ای، عزیز دلم
به هرکه می رسی از اشک و آه می گویی

دلم به نیم نگاهی خوش است، اما تو
به این ملامت سنگین، نگاه می گویی؟

هنوز حوصلهء عشق در رگم جاری است
نمرده ام که غمت را به چاه می گویی

سخت دل دادی به ما و ساده دل برداشتی

دل بریدن هات حکمت داشت : دلبر داشتی

از دل من تا لب تو راه چندانی نبود

من که شعر تازه می گفتم، تو از بر داشتی

قلب من چون سکه های از رواج افتاده بود

آنچه در پیراهن من بود، باور داشتی

شر عشقت را من از شور پدر پرورده ام

قصد خون خلق را از شیر مادر داشتی

دشتی از آهو درین چشمت به قشلاق آمده

جنگلی از ببر در آن چشم دیگر داشتی

پشت پلکم زنده رودی از نفس افتاده بود

روی لب هایت گلاب ناب قمصر داشتی

خاطراتم را چه خواهی کرد؟ گیرم باد برد

بیت هایی را که از من کنج دفتر داشتی؟؟

مادربزرگـــــم همیشه میگفت :

قلبت که بی نظم زد ،

بدون که عاشقی …

اشکت که بی اختیار سرازیر شد ،
بدون که دلتنگی …

شبت که بی خواب گذشت ،
بدون که نگرانی …

روزت که بی شوق آغاز شد ،
بدون که ناامیدی …

سینت که بی جا آه کشید ،
بدون که پُرحسرتی …

دلت که بی دلیل گرفت ،
بدون که تنهائــــــی …

امروز تو نیستی مادربزرگ ،
امّا …
اما من به همهٔ اون حرفات رسیدم !
ایکاش قبل ِ رفتنت ، چارهٔ این وقتایی که
برام پیش بینی کردی رو هم میگفتـی

شبیه قطره ی باران، کمی امشب عبادت کُن

نظیرقطره ی باران، ببار و عاشقی بنما
به هربوسه به خاک دل،توهم عرض ارادت کُن
بزن برهم تو قانون را،بشو بَرده برای عشق
فقط یک شب شبیه من،به عقل خود خیانت کُن
گمانم مزه ی سجده،بُوَد شیرینتراز شیرین
به فرهاد دلت برگو،کمی امشب نجابت کُن
دل سجاده بی تاب است،برای سجده های تو
درآغوش نمازِخود،خدایت را عیادت کُن
همانند غروبی که،شبیه رنگ پاییز است
توهم با رنگ رخسارت،به خورشیدش حسادت کُن
بسوزامشب ولی آرام،که پروانه دمی خوابید
تو ای شمع سراپا عشق، دمی مشق لطافت کُن❤️

آسمان آبى ام را یك نفر دزدید و رفت

هر چه عاشق تر شدم این نكته را فهمید و رفت ...
از عبور یك نفر در كوچه ام باران گرفت
آمد و ابر نگاهش بر دلم بارید و رفت
رودى از شعر و غزل در غربتم جارى شده
لحظه اى بر آسمان شعر من تابید و رفت
كودك دل نم نمك با بودنش پا مى گرفت
آخر از چشم سیاهش قطره اى لرزید و رفت
محو دریاى خیالش آرزو كردم بمان
آرزویم را شبى در بقچه اى پیچید و رفت......

دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانی!

لعنت به من و زندگی و عشق و جوانی...
تا پیش تو آورد مرا بعد تو را برد!
قلبم شده بازیچه ی دنیای روانی"...
باید چه کنم با غم و تنهایی و دوری!!
وقتی همه دادند به هم دست تبانی"...
در چشم همه روی لبم خنده نشاندم.
در حال فرو خوردن بغضی سرطانی!
آیا شده از شدت دلتنگی و غصه!!
هی بغض کنی ،گریه کنی ، شعر بخوانی ؟

دل که شکست
دیگر کم طاقت و بی حوصله میشود ...!
زخمی میشود ...!
و بدتر از همه ...
همیشه بغضی سنگین را با خود میکشد ...!!
اینگونه دل ها را نباید دیگر شکست ...!
نباید زخم زبان زد ...!!
آزار داد ...!!
نباید با هر طعنه ی بی جایی نمک بر زخم
چنین قلب هایی زد ...!!!
چه فراوان هستند این چنین قلب هایی ...!!
بعضی هایشان بعد از اینکه شکست سرد و
زخمی میشود ...!!
فریاد میکشد ...!!
زجه میزند ...!!
و ممکن است دست به هر کاری بزند ...!
خلاصه ی کلام ...!!!
دیوانه ای می شود تمام عیار که حتی به
جسمش هم ضربه میزند ...!!
بعضی دیگر آنقدر کینه به دل میگیرند که
قلبشان مثل سنگ میشود ...!!!
فراموش کار و در جستجوی انتقام ...!
که کل زمین و زمان را به باد فنا میدهند ...!
قلبهایی هم هستند که میشکنند و میشکنند
...!!
اما بی صدا ...
بی فریاد ...
آنقدر که نه از جسمشان چیزی میماند و نه
از روحشان ...!!
این نوع قلب ها وفادارند ...!
آنقدر در غم رفتن معشوق می سوزند که
دنیایشان آتش میگیرد ...!!!
مثل من ..!
مثل قلب من و دنیای من ...!!
که برای تو سوخت و دنیایش را برای تو به
آتش کشید ...!
یادت باشد که حواست را جمع کنی ...!!
که این چنین قلبهایی کم پیدایند ...!
و خدا بدجور هوای این چنین قلب هایی را
دارد ...!!!!
هرجا دلی گرفت
اشکی ریخت
.بغضی ، گلوی احساس را فشرد
شعر در من متولد می شود..
دیگر نه شعر می گویم
نه تو را
بخاطر دلتنگی های گاه و بی گاه
صدا می کنم.
تو فقط هرجا
بغضی راه نفس را بست
مرا بخاطر بیاور ...
مسافری که به دوش می کشد
تمام خاطرات راههای نرفته را...
مسافری که در '' وهم رسیدن ''
رویای تو را در آغوش می گیرد
تا بوسه بارانت کند.
مسافری که خودش را
در انتهای سفر جا گذاشت.!!!
دوست دارم ساعتی با چشم تو خلوت کنم
در کنارت جا بگیرم با لبت صحبت کنم
محو رویت، روبرویت، دوست دارم، ماه من!
از دل بیتاب خود پیش دلت غیبت کنم
چون تو یک دل، یار همدل، کی؟ کجا پیدا شود؟
دوست دارم با دلِ یک رنگ تو بیعت کنم!!
قلب من هر لحظه با شوق تو نبضش می¬زند
بی حضور تو چرا با زندگی وصلت کنم؟
بوی اندوه مرا در چشم غمگینم ببین
از من ای آرام جان! هرگز مخواه ترکت کنم
بزم عشقی چیدهام در قلب مجروحم، تو را
با تمام عاشقی در بزم خود دعوت کنم
جان من مملو از تکرار یادت دم به دم
این محال است من به دوری از غمت عادت کنم


کمی آهسته تر دنیا ،
به شلاق تو در بندم....
دگر هرگز به روی تو،
دمی حتی نمی خندم ....
به حدم میزنی ،
اما به جرمی که نمیدانم ...
به حکم تلخ تقدیرت ،
گرفتار شب تارم....
ببار باران ز ابر چشم
که این دریای بی زورق
به مشت موج میکوبد
به روی ساحل غیرت
چه حالی گشتم از بودن
در این دنیای پوشالی
منم زندانی و انگار تو زندانبان پنهانی...
امشب دلم خیلی خیلی هوای گریه داشت .
با تلنگر قطره های باران بر
پنجره اتاق دلتنگی هایم ،
چتر ایمن تنهایی ام را برسر گرفته و به زیر
باران رفتم.
رفتم تا که های های گریه هایم در فریاد
آسمان خاموش شود .
رفتم تا که مبادا فریاد بی صدایم به گوش هر
نامحرم عشق برسد.
در دل نیمه های شب ،
سرشار از ترانه ی غم، خلوت پر از تنهایی ام را زیر
باران گذاشتم و باز گشتم.
و هرگز کسی ندانست که من خیس خیسم از
باران اشکهایم.
عاشقانه دوست دارم باران را
که چه زیبا هق هق شبانه ام را در بغض
آسمان
پنهان ساخت.
عاشقانه دوست دارم باران را
که چه زیبا راز اشکهایم را به نجوا فاش
نساخت.
عاشقانه دوست دارم باران را...
هزار بار
پیاده
طواف ِ کعبه کنی
قبول ِ حق نشود گر دلی بیازاری..
بی خبر از هم خوابیدن چه سود؟
برمزار مردگان خویش نالیدن چه سود؟
زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید
ورنه بر مزارش آب پاشیدن چه سود؟
گر نرفتی خانه اش تا زنده بود
خانه صاحب عزا خوابیدن چه سود؟
گر نپرسی حال من تا زنده ام
گریه و زاری و نالیدن چه سود؟
زنده را در زندگی قدرش بدان
ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود؟
گر نکردی یاد من تا زنده ام
سنگ مرمر روی قبرم وانهادن ها چه سود؟

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم...

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس ماند

طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم...

یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست

به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم...

یادمان باشد که در این بحر دو رنگی و ریا

دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم...

یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست

دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم...

یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم

طلب سوختن بال و پر کس نکنیم...

غمکده....
"دِلـــــــــــــم"
بــاران می خواهــــد..........
بــارانی آرام….....
امـــــــــــــااااااا......
طـولانــــــــــــی.......
تا دسـت در دسـتِ قطــــره هـایش......
و پـا به پـایِ نمنــــــاکـی اش......
تمــــام کـوچــه بــاغ ها را......
با پـــاهایی بِرَهنــــــــــه قــدم
زنــــم.......
مــن بُغــــــض کنــم......
آسمــــــان ببـــارد.......
آسمـــــــان بُغــــــــــض کنــد.......
مـــن اشکــــــــ بریــزم......
آنگـاه هـــــــر دو آرام شَویـــــــــــــم.
شعرهایم امشب وه چه بغضی دارد
قالب شعرمن امشب
چه تب آلود به شب میخندد
وه چه تلخ است که این شبنم شب
برنگاهم هرشب، ساده نقش میبندد
من پراز تشویشم ،من پر از دلسردی
وتو باخوشحالی
توبه این حال غریبانه من میخندی
میروم در دل شب قرص را میگیرم
با همین تیرگی حنجره ام
ماه را میبلعم
حال من هم به خودم هم به این تاریکی
خاطره ها
بی صدا میخندم
یادتوهست که گفتی یک روز مرگ بر این
احساس؟
خاک کن آن را خاک؟
چاله ای کنده ام امشب به عمق دردم
ونه تنها احساس که نهادم درآن تپش این
قلبم
مرگ من نزدیکست
مرگ این جسم کبود
مرگ این روح نحیف
مرگ این بودونبود
وتورا میبینم که چه بی رحمانه
باغروری چون سنگ
با سفیدی برتن
زیر لب میگویی
مُرد آیا این زن؟
مرگ من حادثه تلخی نیست
قفل در بسته ی این بغض مرا میشکند
درک این احساسم کار هر مردی نیست
من گذشتم از خود ،که گذشتن از خود هنر
سختی نیست
بی تو من آزادم درخوده خود امشب
بی تو من فریادم برتن تلخ سکوت
هیییس فریاد مزن
هیییس ساکت خواب است
هم دله در خاکم
بعدِ تو خسته و تنهاست دلم
من در این کنجِ قفس
تا ابد حسرتِ پرواز کشم
منم آن حبس شده ی این قفسِ پنجره باز
خو گرفتم به اسارت، به غمِ خاطره ها
تو ندانم که چِسان یارِ رقیبان شده ای
گرمی و عطرِ نفس های تورا
چه کسی جای من از قندِ لبانت بچشد
آه.. ولی باخبرم
دل تو مانده همین کنجِ قفس
و چه رنجی است تورا
بی دلت تا به ابد همدمِ اغیار شوی
و دگر نیست مرا حسرتِ تنها شدنم
که رقیبم شده چون هرزه گیاه
که نشیند برِ گل، لافِ رفاقت بزند
آهم از بختِ تو بود...
که کنون همدمِ تو هرزه گیاهی شده است...

تو مرا آزردی...

که خودم کوچ کنم از شهرت..
تو خیالت راحت!
میروم از قلبت....

میشوم دورترین خاطره در شبهایت

تو به من میخندی !

و به خود میگویی: باز می آید و میسوزد از

این عشق ولی.....

برنمی گردم ، نه !!!!!

میروم آنجا که دلی از بهر دلی تب دارد...

عشق زیباست و حرمت دارد.

بغض اگر خوردنی بود که
مکافـات نداشتیم !
میمانَد
رسـوب میکند
در خاطرات ...
در تک تکِ مکث ها و سکوت ها
از هر آهنگ و شعر غمگینی
تغذیـه میکند
تا بزرگ شود ...
بزرگ تر که شد
دیگر
تو بغـض نداری !
بغض
تـو را دارد ...

بند بند وجود من انگار
وقت رفتن تورا صدا می كرد
بغضهایم شكسته تر می گفت:
نفسم درد می كند.. برگرد
.خسته از آرزوی نافرجام
خسته ام ازنبودنت، ای كاش...
دارم از دست می روم ، برگرد
قدّ یك خاطره كنارم باش


خنده ات شیرین بود ....

و دلم قرص تو بود
من نمیدانستم
که پس از هرخنده
گریه ای در راهست...
و من آنروز چقدر خندیدم
درکنار تو و لبخند تو من خندیدم
باورش سخت است نه؟
من کنار تو به هر واقعه لبخند زدم
من نمیدانستم
که وجودت زده برقلبم چنگ
از وجود تو نشسته به لب من لبخند
من نمیدانستم
که پس از هر خنده
گریه ای در راهست
و پس از رفتن تو
صورتم خنده ندید
شادی از قلبم رفت
غم به سامانم ریخت
آسمان تیره و تار...
و زمین ناهموار
من نمیدانستم

بـلـبل به گـــل و ،گل به گلستان مـزه دارد از کـل جهـان، خـوانـدن قــــــــرآن مــــزه دارد

بلبل به چـمـن نالـه کنـد شـام و سـحـرگاه در وقــــت سحــر خــوانـدن قـرآن مزه دارد

هر کس به وطن،وطن به هرکس می زیبد در نـیـمـه شـب خـوانـدن قـرآن مــــزه دارد

قـــــرآن،غـــم و انــدوه تــرا دورکند،دور در ورطـــــه غــــم،خــواندن قرآن مزه دارد

بـلـبل به گـــل و ،گل به گلستان مـزه دارد از کـل جهـان خـوانـدن قــــــــرآن مــــزه دارد

بلبل به چـمـن نالـه کنـد شـام و سـحـرگاه در وقــــت سحــر خــوانـدن قـرآن مزه دارد

گــوش شـنـوا داری، شـنو حـرف الـهــی با صوت خوش الحان،خواندن قرآن مزه دارد

ســـــر شــار ز نور است دل اهل معارف دانــســتــن قـــرآن بــه الـــــفــاظ مــزه دارد

بـلـبل به گـــل و ،گل به گلستان مـزه دارد از کـل جهـان خـوانـدن قــــــــرآن مــــزه دارد

بلبل به چـمـن نالـه کنـد شـام و سـحـرگاه در وقــــت سحــر خــوانـدن قـرآن مزه دارد

خـــــواهـــی ز کـلام حق،فـیوضاتـش را در مـــدرسـه و مســـجد و مکتـب مزه دارد

پــر نــور شــود جـایگـه خـوانـدن قرآن در حــلـقــه تـفـسـیـر، نـشـسـتـن مزه دارد

بـلـبل به گـــل و ،گل به گلستان مـزه دارد از کـل جهـان خـوانـدن قــــــــرآن مــــزه دارد

بلبل به چـمـن نالـه کنـد شـام و سـحـرگاه در وقــــت سحــر خــوانـدن قـرآن مزه دارد

برچسب: نویسنده: سام مرادیان تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 19:55

صفحه بندی